تا چند وقت پیش مثل خرگوشی بودم که توی باتلاق گیر کرده،دلم به حال خودم میسوخت،حالا که بهش فکر میکنم،واقعا مثل ی خرگوش تیز و فرز بودم که تونستم نجات پیدا کنم،شاید اگر هرکس دیگه ای بود-که ظاهراً خیلیا بودن!-خودشو می باخت.البته منم نزدیک بود پا پس بکشم،چند بار وسط ماجرا پیش خودم گفتم«بسه دیگه!تسلیم میشم»اما وقتی به اون همه زحمت خودم و نگرانیای اطرافیانم فکر میکردم به خودم اجازه نمیدادم ولش کنم،وقتی تموم شد اصلا خوشحال نبودم،چون انتظار همچین بدبیاری رو نداشتم،زدم زیرگریه.وقتی عموم فهمید پشت تلفن اونم زد زیر گریه،خب ظاهراً چاره دیگه ای جز انتظار کشیدن نداشتم.

خطر از بیخ گوشم رد شد،لطف خدا بود،الان مثل همون خرگوشم که توی لونش منتظره که شکارچی ناامید شه بره،بعد بیاد زیر نور خورشید و -لااقل برای مدتی-با خیال آسوده جست و خیز کنه!

پ.ن:ماجرا اونقدرا هم وحشتناک و پلیسی نیست!،اما فکر میکنم برای نوشتن ماجرا به ی آرامش روحی کامل نیاز دارم،شاید ی مدت دیگه...