سلام مادر عزیزم...!

چند وقتی بود که میخواستم به تو  و پدر جداگانه نامه ای بنویسم،برای نوشتن نامه به پدر باید مدتی صبر کنم،اما داستان من با تو فرق میکند.

راستش مدت هاست که فهمیده ام در این دنیا فقط به تو میتوانم اعتماد کنم،فقط تویی که مرا می بخشی و فقط تویی که به من لبخند واقعی میزنی...

چند بار برایت تعریف کرده ام که هرچه به ذهنم فشار می آورم-که اخیرا در اثر فشار های وارده نیمسوز شده است!- از عزیزانم خاطره شیرینی بخاطر نمی آورم،نمیدانم!واقعا نمیدانم چرا اینگونه است!و خوب میدانی که این دلیل بر ناراحتی یا رنجیدن از آنها نیست!بر عکس همه شأن را دوست دارم.

درباره تو هم فقط چند باری که از دستت کتک خوردم !را به یاد می آورم، الان که به آن فکر میکنم در همه آنها مقصر اصلی من بوده ام!راستش را بخواهی فکر کنم شیرین ترین کتک هایی که خورده ام همان ها بوده اند،درباره بقیه کتک ها هنوز هم درد شان را زیر پوستم احساس میکنم!

وقتی در سخت ترین شرایطم می خندیدی معنایش را نمی‌فهمیدم اما الان حس میکنم ارزش آن لبخندها برای من از همه چیز بیشتر است.وقتی همه توقع داشتند با عقلم همه چیز را درک کنم،فقط تو بودی که احساسم را درک میکردی!و از من این توقع را نداشتی.

طبق معمول از تو نمیخواهم بخاطر کوتاهی ها و کم لطفی های گاه و بیگاه مرا ببخشی،چون از قبل بخشیده ای!،فقط میخواهم بدانی که هیچ کدام از آنها بیانگر احساس واقعی من  نسبت به تو نبوده اند،واقعا نبوده اند!