سخت میشد تورا فهمید یا که در مرثیه غمناک زندگیت با تو هم آواز شد.

حتی احساس ترحمانه هر غریب و آشنا هم در برابر غرور نگاه بسته ات چاره ای جز تسلیم نداشت.

آرامشت حسرت شور زندگی وشبهای بی رفیقی را حکایت می کرد.

کاش میشد ترانه تو را با ساز دیگری می خواندیم؛کاش میشد در زنگ نقاشی به جای دامن چین دار و گیس های بلند نیمه تنهاییت را سایه روشن می زدیم؛به جای کوه و جنگل و دریا و آن همه کلاغ های مسافر یکبار هم سقفی پر از ستاره های ریز و درشت می کشیدیم.

به جای شمارش معکوس زنگ آمدنت ثانیه های تلخ رفتنت را کمین می کردیم؛

برای سهم ناباورانه تقدیر لبخند های نایابت را یادگاری می گرفتیم..

راستی یک روز برایم تعریف کن چرا برسر سجاده ات،زیر آن چارقد گل دار لبخند می زدی؟

من هم قول میدهم راز آن بوسه مخفی روزهای آخر را برایت بازگو کنم،گرمی دستانت را بخاطر می آوری؟

یادت باشد من از امروز با تو عهدی دارم و همین بهانه مرا به بودن امیدوار می کند.

هر وقت روی ماسه های ساحل بنشینم مسیر نگاهت را دنبال می کنم؛به آرامش پشت موج های بی رحم،به پهنه بی نصیب افق دریا،یا به قهر و کرشمه های تکراری خورشید...

دیگر دلم نمی گیرد،نه در هق هق بی دلیل غروب،نه در نم نم مه آلود باران،وقتی بند دلت جایی گره خورده باشد،بی گریه می گذری...


پ.ن:این متن مال من نیست،یادش بخیر توی یکی از کتابای زمان کنکورم خوندم...