امروز صبح که از خواب بیدار شدم خستگی چهارصد نفر توی تنم بود!،همینجوری توی خونه پرسه میزدم که چشمم به کامپیوتر افتاد-یادش بخیر ی زمانی واسه خودش بروبیایی داشت!اما الان جز صدای ترسناکش چیز زیادی ازش باقی نمونده!-روشنش کردم...

زمان جاهلیت(نوجوانی)تقریبا همه چیز می‌خوندم و توی یه فولدر سیو میکردم،از آموزش برنامه نویسی به زبانcبگیر تا مجموعه داستان های کوتاه آنتوان چخوف!،بین فایل های PDF یه فایل با حال دیدم: کاریکلماتور!،یه جور بازی با کلمات هست که عمق معنایی و  گاهی طنز فوق العاده ای به جمله ها میده... 

 اینجا اون فایلو گذاشتم،دوست داشتید دانلود کنید.