در ساحل بیقرار چشمهایت...

،جز عشقی فراموش شده هیچ چیز موج نمی‌زد.. 

  جز عشق...هیچ به یاد ندارم.

   باران و خیابان و چتر خیس،...هیچ کدام...

فقط خاطره بادبادکی که با هم هوا کردیم.

  در آخرین نگاه،آخرین پرسش...

هیچ جز زندگی های بر باد رفته و هیچ جز دروغ های کودکانه نبود.













:پی نوشت:متن بالا فقط و فقط و فقط بر اساس خاطره ای نوشته شده...اگه خوب نشد ببخشید.