تونل آزادی

نوشته هایی در آغوش باد...

سفری به درون)I(

من تا الان توی زندگیم آدم کمال گرایی بودم،واسه همین بوده که تا الان استرس زیادی تحمل کردم،واسه همین بوده که موفقیت های زندگیم رو به چشم شکست میدیدم.،وقتی می‌دیدم که ی نفر توی ی کاری از من بهتره اعصابم خورد میشد و دیگه انگیزه نداشتم،اما تا الان هر چی بوده دیگه بسه!دیگه می‌خوام راحت زندگی کنم،هر چه بادا باد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva

از کاریکلماتور و چیز های دیگر...!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم خستگی چهارصد نفر توی تنم بود!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva

سلام بر حسین(ع)

--کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی--

(محتشم کاشانی)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Indaiva

در چشم های تو

در ساحل بیقرار چشمهایت...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva

خاطره ای از دوران مدرسه

یادش بخیر اوایل مهر ماه بود که

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva

چرا دروغ؟

ازش پرسیدم:«اینستا داری؟»(همینجوری الکی چون اصلا از اینستا خوشم نمی آد.)

گفت:«نه!»(خیلی جدی نه با شوخی!)

بعد دقیقا همونجا آدرس اینستاشو داد ب یکی از بچه ها!!!!اونم رفت تو پیجش!

چرا دروغ؟

پ.ن:به قول ویتستون تو کتاب ۱۹۸۴:«میفهمم چگونه اما نمی‌فهمم چرا!»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Indaiva

نامه ای به مادرم

سلام مادر عزیزم...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Indaiva

و باز هم تلقین

دیشب برای سومین بار بازم تلقین رو نگاه کردم،من برای هرچیزی مثل کتاب و موزیک و...ی بهترین توی ذهنم دارم،تلقین بهترین فیلمیه که دیدم.اگر تا شش ماه هر روز هم ببینمش بازم خسته نمیشم.همین(:

پ.ن:فقط کریستوفر نولان (کارگردان و نویسنده)فهمید چه ابرشاهکاری ساخته!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva

مثل ی خرگوش...!!!

تا چند وقت پیش مثل خرگوشی بودم که توی باتلاق گیر کرده،دلم به حال خودم میسوخت،حالا که بهش فکر میکنم،واقعا مثل ی خرگوش تیز و فرز بودم که تونستم نجات پیدا کنم،شاید اگر هرکس دیگه ای بود-که ظاهراً خیلیا بودن!-خودشو می باخت.البته منم نزدیک بود پا پس بکشم،چند بار وسط ماجرا پیش خودم گفتم«بسه دیگه!تسلیم میشم»اما وقتی به اون همه زحمت خودم و نگرانیای اطرافیانم فکر میکردم به خودم اجازه نمیدادم ولش کنم،وقتی تموم شد اصلا خوشحال نبودم،چون انتظار همچین بدبیاری رو نداشتم،زدم زیرگریه.وقتی عموم فهمید پشت تلفن اونم زد زیر گریه،خب ظاهراً چاره دیگه ای جز انتظار کشیدن نداشتم.

خطر از بیخ گوشم رد شد،لطف خدا بود،الان مثل همون خرگوشم که توی لونش منتظره که شکارچی ناامید شه بره،بعد بیاد زیر نور خورشید و -لااقل برای مدتی-با خیال آسوده جست و خیز کنه!

پ.ن:ماجرا اونقدرا هم وحشتناک و پلیسی نیست!،اما فکر میکنم برای نوشتن ماجرا به ی آرامش روحی کامل نیاز دارم،شاید ی مدت دیگه...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva

مگر امروز همان فردای دیروز نیست؟

ساعت یک بامداد امروزه، نه، امروز نیس. دیگه رفتیم تو فردا پس الان فرداست، دیگه نمی‌تونیم بگیم امروز، الان یک بامداد فرداست...

(:


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Indaiva